دخالت
معنی انگلیسی
hand interference intervention intrusion
واژههای انگلیسی با این معنی
- interfere دخالت کردن، پا ميان گذاردن، مداخله کردن
- dirigisme دخالت گرايي
- interferential وابسته به دخالت.
- take part دخالت يا شرکت کردن، سهيم شدن، سهيم بودن
- exchange intervention دخالت در بازار ارز
- electioneer درانتخابات دخالت کردن، تامين اراء براي کسي کردن
- frustrated contract قراردادي که اجراي آن به دليل دخالت، وقايع غير مترقبه غير مممکن شده است، قرارداد عقيم شده
- but-for income قسمتي از درآمد که به علت دخالت عامل، بخصوصي عايد شده
- hen-hussy مرديکه زيادبکارهاي زنانه وخانگي دخالت، ميکند
- mechanicalism عقيده به دخالت عمل مکانيکي در کيفيات ظاهر و، طبيعي، عمل مکانيکي
- interference پاميان گذاري، دخالت، مداخله
- participation شرکت انبازي، دخالت، مداخله
- meddlesomeness فضولي، دخالت بيجا
- meddling فضولي، دخالت بيجا
- meddle فضولي کردن، دخالت بيجا کردن
- summary conviction حکم محکوميت صادره از دادگاه بخش بدون، دخالت هيات منصفه
- active fiscal policy سياست مالي فعال، منظور دخالت فعالانه، دولت در ارتباط با تغيير مالياتها و
- laissez-faire economy اقتصاد بي بند و بار، سيستم اقتصادي که دولت در آن دخالت، نداشته باشد
- speech scrambling نفوذ در شبکه مکالماتي، دخالت در شبکه صوتي و به هم زدن آن
- good offices مساعي جميله، عبارت است از دخالت دولت ثالث به منظور، پايان دادن به اختلافات دو دولت
- kibitz پند ناخواسته دادن، فضولي کردن، دخالت کردن
- walras law قانون والراس، براساس اين قانون در تعادل، عمومي بازارها با دخالت بازار پول چنانچه
- participate شريک شدن، شرکت کردن، سهيم شدن
- admix آميختن، مخلوط يا قاطي کردن، سرشتن