ذات
معنی انگلیسی
essence genius nature substance
واژههای انگلیسی با این معنی
- inwarness ذات، باطن، اصل
- inbeing ذات، اقنوم
- coessential هم ذات، هم جوهر
- armillary sphere ذات الحلق
- noumenon بود (ذات)
- urchin بچه بد ذات، بچه شيطان، جوانک
- cassiopeiae ذات الکرسي، خداوند اورنگ
- cassiopeia ذات الکرسي
- Sb مخفف: اسم ذات
- eta-cassiopeiae اتا - ذات الکرسي
- alpha-cassiopeiae آلفا - ذات الکرسي، صدر
- dry pleurisy (طب) ذات الجنب خشک.
- q fever (طب) تب کيو که باعث ذات الريه ميشود.
- nestorianism عقيده نسطوريان اعتقاد باينکه عيسي دو ذات، جداگانه داشت
- Monophysite کسيکه عقيده دارد باينکه مسيح داراي يک ذات، است و بس
- nature طبيعت، ذات، گوهر
- corpus delicti اساس جرم، ذات جرم، علت تامه يک جرم
- pneumonia سينه پهلو، ذات الريه، اماس شش
- pulmonitis سينه پهلو، ذات الريه، اماس شش
- pleurisy برسام، ذات الجنب، اماس شامه شش
- peripeneumony سينه پهلو، ذات الريه
- pleuritic برسامي، ذات الجنبي، دچاربرسام يا ذات الجنب
- empyema جمع شدن چرک درپرده جنب ريه، چرک ذات الجنب
- schedar صدر، آلفا - ذات الکرسي