زندانی کردن معنی انگلیسی confine detain immure imprison incarcerate institutionalize intern shut واژههای انگلیسی با این معنی take prisoner زنداني کردن administrative segregation زنداني کردن به طور انفرادي، تفکيک اداري incarcerate در زندان نهادن، زنداني کردن، توقيف کردن immure در چارديوار نگاه داشتن، زنداني کردن، محصور کردن imprison در زندان افکندن، زنداني کردن، حبس کردن send up بزندان فرستادن، زنداني کردن. qoud زندان، درزندان افگندن، زنداني کردن recaption توقيف مجدد، مقابله به مثل کردن در مورد ضبط اموال يا، زنداني کردن زن و فرزند و خدمه شخص gaol زندان، حبس، نگاهداري jail زندان، حبس، نگاهداري serve a sentence به حکم دادگاه زنداني شدن، دوره حبس خود را طي کردن lockup عمل قفل کردن، کلون کردن، حبس