سرخ کردن معنی انگلیسی fry واژههای انگلیسی با این معنی fries سرخ کردن، نيمرو کردن، سوزاندن fry سرخ کردن، نيمرو کردن، سوزاندن fryk سرخ کردن panbroil بدون روغن سرخ کردن frizzle (باصداي جلزوولز) سرخ کردن، فرزدن، موي فرزده brown-finish صيقل دادن به وسيله سرخ کردن french fry برش هاي سيب زميني رادرروغن سرخ کردن، برش سيب زميني سرخ کردن(درروغن فراوان). saute در روغن سرخ کرده، سرخ کردن. brown قهوه اي، خرمايي، سرخ کردن fricassee قليه، قرمه، قليه کردن damask حريرگلدار، مشجر، موجي chip خرده چوب، خاشاک، ترکانيدن pot roast اب پز کردن، گوشت اب پز شده، گوشت سرخ شده در ديگ. hemolyze باعث تجزيه گويچه سرخ خون شدن، هموليزه کردن.