عمل کردن معنی انگلیسی act behave ize _ function operate perform play tread treat walk work واژههای انگلیسی با این معنی practise or tice عمل کردن، دنبال کردن، مشق دادن lockup عمل قفل کردن، کلون کردن، حبس heating عمل گرم کردن، گرم کننده، گرم شونده jaculation عمل پرت کردن، انداختن aggrandizement عمل بزرگ کردن، افزايش، بزرگي transfixion عمل سوراخ کردن، (درجراحي) سوراخ کردن اندامي ......از درون به، بيرون efflorescence عمل شکوفه کردن، شکفتگي، تبديل ماده نمکي بگرد edulcoration عمل شيرين کردن، دفع موادنمکي يا اسيدي (ازاب) perforation عمل سوراخ کردن، سوراخ pertusion عمل سوراخ کردن، سوراخ annihilation (عمل) نيست کردن، اعدام، نيستي strabotomy عمل کردن چشم لوچ angulation عمل گوشه دار کردن، قناص، تشکيل قناص acupuncture عمل سوزن فرو کردن back fill عمل دوباره پر کردن calico printing عمل باسمه کردن پارچه، چيت سازي. couplement عمل امتزاج و جفت کردن، جفت شدگي، دوتايي. feudalization عمل ملوک الطوايفي کردن، تبديل به تيول. cautery عمل داغ کردن ياسوزاندن، داغ ودرفش urination ادرار : عمل ادرار کردن pattinsonprocess عمل پاک کردن سرب از سيم، تصفيه سرب clean up عمل تميز کردن وپاک کردن، تصفيه . inustion (عمل) سوزاندن يا داغ کردن improv فيالبداهه گفتن يا عمل کردن، نمايش خنده دار بدون متن، نمايش بذله گويي