فضولی
معنی انگلیسی
curiosity inquisitiveness interference
واژههای انگلیسی با این معنی
- impertinence or nency فضولي، گستاخي، نامربوطي
- intrusiveness فضولي، دخول سرزده
- meddlesomeness فضولي، دخالت بيجا
- meddling فضولي، دخالت بيجا
- inquisitiveness فضولي، کنجکاوي
- officiousness فضولي
- unauthorized contract عقد فضولي
- meddle فضولي کردن، دخالت بيجا کردن
- unauthorized transaction معاملات فضولي
- myob مخفف: فضولي موقوف!، به کار خودت برس!
- impertinence (impertinency) جسارت، فضولي، گستاخي
- intrusion دخول سرزده، فضولي، تجاوز
- blab پرده دري کردن، فضولي کردن، فاش کردن
- kibitz پند ناخواسته دادن، فضولي کردن، دخالت کردن
- intermeddle مداخله کردن، فضولي کردن
- futz مسخره بازي کردن، فضولي و اذيت کردن، ور رفتن به
- marplot انگشت بشيرزن، کسيکه بواسطه فضولي وپاميان گذاري درکاري، مانع آن کارشود
- obtrusiveness دخول ناخوانده، مزاحمت، فضولي
- pertness گستاخي، جسارت، فضولي
- mell مخلوط کردن، اميختن، فضولي کردن.
- leakiness رخنه داري، نشدي بودن، سوراخ بودن
- naughtiness شيطنت بدذاتي، شرارت، نافرماني
- pried آلت دقيق نگاه کردن، کاويدن، کاوش کردن
- pries آلت دقيق نگاه کردن، کاويدن، کاوش کردن