قائم مقام معنی انگلیسی acting deputy surrogate vice- vicegerent واژههای انگلیسی با این معنی deputy minister قائم مقام وزير procousul قائم مقام کنسول، نايب کنسول commercial procuration قائم مقام تجارتي commercial representative قائم مقام تجارتي deputy primeminister قائم مقام نخست وزير vicar جانشين، قائم مقام، نايب مناب substitute جانشين، قائم مقام، عوض subsitute جانشين، قائم مقام، بدل locum جانشين، قائم مقام locumtenens جانشين، قائم مقام surrogate جانشين، قائم مقام vice chancellor نايب رئيس، معاون، قائم مقام successor جانشين، جاگير، قائم مقام internunico نماينده پاپ، فرستاده پاپ، قائم مقام نماينده پاپ compounding a felony سازش کردن در دعوي ناشي از جنايت با، پرداخت مبلغي به عنوان غرامت به، مجني عليه يا قائم مقام او consular agent کنسول، نايب کنسول، قائم مقام کنسول (در محلهايي که کنسول deputies نماينده، جانشين، نايب deputy نماينده، جانشين، نايب surreptitiously نهاني، زير جلي، محرمانه