قضاوت معنی انگلیسی adjudication doom judgment jurisdiction verdict واژههای انگلیسی با این معنی adjudication قضاوت، داوري، احقاق حق judge قضاوت کردن، داوري کردن، فتوي دادن absolute judgment قضاوت مطلق value judgement قضاوت ارزشي comparative judgement قضاوت تطبيقي exclusive jurisdiction حق قضاوت کنسولي، حق قضاوت استثنايي forjudge از پيش قضاوت کردن، تبعيض قائل شدن. levelheaded داراي قضاوت صحيح. tribunate مقام يامسند قضاوت. judicious داراي قوه قضاوت سليم. bencher کسي که بر مسند قضاوت مي نشيند، قاضي، سناتور. praetorian وابسته به قدرت قضاوت مادون کنسولي رومي. Rhadamanthine وابسته به قضاوت خيلي دقيق و سخت گيرانه . arret حکم محکمه، قضاوت jurisdication اختيار قانوني، حق قضاوت، قلمرو nonjudgmental ناداورانه، خودداري کننده از قضاوت partial jurisdiction حق خود گرداني محدود، حق تصميم گيري يا قضاوت محدود alcalde شهردار يک شهر اسپانيايي يا امريکايي با، نوعي حق، قضاوت moot-court دادگاه صوري، دادگاهي که به طور نمايشي براي آموزش، دانشجويان يا کارآموزان وکالت و قضاوت verdict راي هيئت منصفه، فتوي، نظر adjudicate فتوي دادن (در)، فيصل دادن، داوري کردن adjudicative فتوي دادن (در)، فيصل دادن، داوري کردن misjudge داروي کردن، داشتن نسبت به، بد داوري کردن misjudgment داروي کردن، داشتن نسبت به، بد داوري کردن