لازم کردن معنی انگلیسی necessitate واژههای انگلیسی با این معنی half thickness ضخامت لازم براي نصف کردن نفوذ عناصر، تراونده foot pound مقدار نيروي لازم براي بلند کردن وزنه يک، پوندي بارتفاع يک فوت. descentheight ارتفاع لازم از سطح زمين براي کم کردن از، ارتفاع هواپيما wash and wear بشور و بپوش (يعني اتو کردن لازم ندارد). necessitate ايجاب کردن، مستلزم بودن، لازم کردن necessitation ايجاب کردن، مستلزم بودن، لازم کردن qualifies توصيف کردن، تعريف کردن، داراي شريط لازم کردن qualify توصيف کردن، تعريف کردن، داراي شريط لازم کردن declaratory statute قانون اعلامي، قانون تاکيدي، قانوني است که محتوي مطلب جديدي نيست stand off خصوصيات جنگ افزار هواپيما، برتري رزمي جنگ افزار، فاصله لازم براي shop supply آماد تعميرگاهي، وسايل لازم براي تعميرگاه، تدارک کردن تعميرگاه dictate گفتن، اشاره کردن، لازم دانستن