لوازم معنی انگلیسی accessory commodities effects fitment gadgetry layout materials supplies thing واژههای انگلیسی با این معنی estovers لوازم، ضروريات، چوب ياهيزم که اجاره دارميتواندازملک equipment لوازم، اثاثيه، اسباب needments لوازم، بنه سفر، ضروريات dinner-set لوازم سفره، لوازم وظروف شام ياناهار accessories لوازم جانب? bedding لوازم خوابيدن، ملافه، پوشش illuminating fixture لوازم روشنايي sanitary ware لوازم بهداشتي kitchen-stuff لوازم آشپزخانه، آشغال drilling fixture لوازم مته کاري fire irons لوازم پاي بخاري dressing-case جعبه لوازم ارايش duffle bag کيسه لوازم شخصي. spare parts list فهرست لوازم يدکي tableware لوازم ميز يا سفره، ظروف سفره، کارد و چنگال. spares stock موجودي لوازم يدکي table ware لوازم ميز يا سفره table-ware لوازم ميز يا سفره motorcar accessories لوازم اضافي اتومبيل duffle لوازم واثاثه قابل حمل، نوعي پارچه پشمي وضخيم وخشن. fixtures لوازم برقي و لوله کشي desk accessory لوازم روميزي يا روزمره manifest destiny لوازم قهري بسط وتوسعه نژادي، سرنوشت ملي. deadlined equipment لوازم و تجهيزات از کار افتاده