متصدی معنی انگلیسی attendant crewman custodian incumbent keeper operator tender واژههای انگلیسی با این معنی stickman متصدي ميز، سرپرست ميز، چوگاندار bartender متصدي بار، ميخانه چي، ساقي winch driver متصدي دوار، syn : winch operator salesperson متصدي فروش، فروشنده groundskeeper متصدي زمين ammunition handler متصدي مهمات، سرباز مهمات، متصدي جابجايي مهمات timekeeper متصدي اوقات، وقت بين، متصدي ثبت ساعات کار time-keeper متصدي اوقات، متصدي ثبت اوقات کار signal-man متصدي علائم، ديده بان signal man متصدي علائم، ديدبان signalman متصدي علائم، ديدبان. radar man متصدي رادار radar operator متصدي رادار radio operator متصدي بي سيم، بي سيم چي operator command فرمان متصدي. radarman متصدي رادار. cataloger متصدي کاتالوگ، ثبات، فهرست نگار cataloguer متصدي کاتالوگ، ثبات، فهرست نگار adman متصدي اعلانات، اگهي گر. orchardman متصدي باغ ميوه، باغدار. boiler maker متصدي ديگ بخار data entry operator متصدي داده دهي titular charge daffaires متصدي شغل سياسي، کاردار سفارتخانه در حالي که اختيارات، خاص داشته باشد army postal clerk متصدي پست ارتشي