محکمه
معنی انگلیسی
bar tribunal
واژههای انگلیسی با این معنی
- assize محکمه، هيئت قضا يا منصفه، نرخ قانوني
- arret حکم محکمه، قضاوت
- religious court محکمه شرع
- lower court محکمه تالي
- open court محکمه عمومي، دادگاهي که همه مردم حق مراجعه به آن را، دارند
- criminal court محکمه جنائي، عشق بازي کردن، راز و نياز کردن
- industrial tribunal محکمه صناعي
- court of a محکمه استيناف
- venire faciac حکم احضار به محکمه
- querela دعوي مطروح در محکمه
- policlinic محکمه عمومي در بيمارستان، محکمه براي بيماران سر پايي
- judicial writ نامه رسمي صادره از محکمه
- lord chief justice رئيس کل محکمه استيناف انگلستان
- consultary response نظر محکمه حقوقي درباره يک دعوي خاص
- chanceries محکمه اي که رئيس کل داوران رئيس انست، محکمه عدالت
- chancery محکمه اي که رئيس کل داوران رئيس انست، محکمه عدالت
- summing up خلاصه اي که قاضي محکمه پس از ختم دادرسي، و پيش از شروع شور هيات منصفه از جريان، دادرسي و ادله ابرازي براي هيات منصفه
- polyclinic محکمه اي که بهمه جورناخوشي رسيدگي مي کند، محکمه عمومي
- advocation انتقال مرافعه اي از محکمه پايين ترببالاتر، مدافعه، دفاع
- tribunal دادگاه، محکمه، ديوان محاکمات
- special pleading علم تهيه لوايح دفاعي و طرح ريزي دفاع، در محکمه
- disciplinary court دادگاه انتظامي، محکمه اداري
- court martial ديوان حزب، محکمه نظامي
- court of appeal دادگاه استان، محکمه استيناف، دادگاه پژوهشي