مرسوم معنی انگلیسی accustomed canonical ceremonial customary observable prevalent واژههای انگلیسی با این معنی consuetudinary مرسوم، عرفي، عادي customary مرسوم، معمول، عادي alamode مرسوم، مد، باب. vogueish مرسوم، مد روز. bagpipes ني انبان که در اسکاتلند مرسوم است، پرحرفي. quite the thing متداول، مرسوم، مطابق بارسم معمول modish متداول، مرسوم، مطابق با رسم معمول fashionable متداول، مرسوم، موافق سبک روز concerted action عمل مشترک، عمل مرسوم، عملي که عده اي براي انجام آن توافق کنند wager of battle نوعي از دادرسي که در زمان ويليام فاتح، در انگلستان مرسوم بود و در آن طرفين، دعوي به نبرد مي پرداختند و فاتح نبرد april fool کسي که در روز اول اوريل الت تفريح مي شود، شوخي ها و دروغ هاي مرسوم در اين روز. high church فرقه اي که سخت پابند اداب و رسوم کليسايي، ومناجات وتسبيحات مرسوم در کليساهستند turkish bath گرمابه بخار، حمام (بنوعي که در ايران وترکيه مرسوم است). conventional قراردادي، مصصطلح، مرسوم outmode منسوخ شدن، از مد افتادن، غير مرسوم. customized عادي شد، رسمي شد، بصورت مرسوم usual هميشگي، معمولي، عادي gaslight چراغ گاز، روشنايي گاز، گاز سوز