مساعد معنی انگلیسی benign benignant easy favorable friendly prosperous ripe suitable واژههای انگلیسی با این معنی favourable مساعد، موافق، سازگار propitious مساعد، موافق، همراه furthersome مساعد، سودمند favorable مساعد، مطلوب. favouring or-vor مساعد inclinable to something مساعد براي چيزي talk up بانظر مساعد مورد بحث قرار دادن، با صداي بلند حرف زدن، گستاخي کردن. vantage ground جايي که براي دفاع يا حمله مساعد باشد، موضع مساعد large hearted همدرد، مساعد، سخاوتمند vambrace ساعد پوش، زره مساعد prosperouly با خوشبختي، بطور مساعد auspiciously بمبارکي، بطور مساعد weatherly حرکت در مسير باد، داراي باد مساعد. fortunate خوش بخت، سعيد، مساعد inclinable مايل، متمايل، مساعد good fortune خوشبختي، بخت خوب، بخت مساعد haustellate داراي الت مکنده، مربوط به حشرات مکنده، مساعد براي مکيدن prosperous خوش، نيک، خجسته friendlier دوستانه، داراي احساسات دوستانه، تعاوني friendliest دوستانه، داراي احساسات دوستانه، تعاوني friendly دوستانه، داراي احساسات دوستانه، تعاوني propitiate از خشم پايين اوردن، ارام کردن، تسکين دادن auspiciousness خجستگي، فرخندگي، بختياري auspicious فرخنده، مبارک، خجسته