معلوم کردن معنی انگلیسی ascertain determine pinpoint prove set واژههای انگلیسی با این معنی circumstantiate به تحقيق معلوم کردن، پيشايند سنجي کردن، قراين و امارات به دست آوردن manifest آشکار ساختن، معلوم کردن، فاش کردن evince نشان دادن، معلوم کردن، ابرازنمودن verified رسيدگي کردن (به)، درستي و نادرستي (چيزي را معلوم کردن)، مميزي کردن verifies رسيدگي کردن (به)، درستي و نادرستي (چيزي را معلوم کردن)، مميزي کردن verify رسيدگي کردن (به)، درستي و نادرستي (چيزي را معلوم کردن)، مميزي کردن ascertain محقق کردن، تحقيق کردن، معلوم کردن familiarize اشناکردن (ياساختن)، خودادن، عادت دادن ascertian تعيين کردن، محقق کردن، تحقيق کردن show نشان دادن، نمودن، ابرازکردن localize محلي کردن، محدود بيک جا کردن، جمع کردن discover پيداکردن، کشف کردن، اشکارکردن kithe اشکار ساختن، اعلامداشتن، اعتراف کردن