مقرر کردن معنی انگلیسی award constitute establish fix mete ordain state واژههای انگلیسی با این معنی foreordain از پيش مقرر کردن، مقدر کردن، تقدير کردن foreordinate از پيش مقرر کردن، مقدر کردن، تقدير کردن assign حواله کردن، واگذار کردن، محول کردن appoint معين، مقرر، گماشته provide تهيه ديدن، تدارک ديدن، مجهز کردن appointe تعيين کردن، گماشتن، مقرر داشتن prescribe دستور دادن، مقرر داشتن، تجويز کردن arrange مرتب کردن، منظم کردن، ترتيب دادن