منفصل معنی انگلیسی disjointed واژههای انگلیسی با این معنی disjunct منفصل، جدا شده، مجزا detached shock wave موج ضربه اي منفصل caste system نظام طبقه اي منفصل، نظام کاستي acondylose ناپيوسته، منفصل، بي اتصال acondylous ناپيوسته، منفصل، بي اتصال expel بيرون انداختن، منفصل کردن، بيرون دادن (يا اوردن) expulse بيرون انداختن، منفصل کردن، بيرون دادن (يا اوردن) reduced employees کارمندان کم شده، کارمندان منفصل گرديده (براي کاهش هزينه) detached جدا، سوا، منفصل uncoupled جدا، سوا، منفصل disconnected جدا، سوا، بريده