مهاجرت معنی انگلیسی emigration immigration migration passage trek واژههای انگلیسی با این معنی emigration مهاجرت، ترک ميهن immigrate مهاجرت کردن، ميهن گزيدن، توطن کردن emigrate مهاجرت کردن، بکشورديگر رفتن، ترک ميهن کردن migration of ions مهاجرت يونها intermigration مهاجرت ازدوسو crude migration rate نرخ خام مهاجرت، نرخ خام کوچ electromigration مهاجرت الکتريکي remigrate از مهاجرت برگشتن international migration مهاجرت بين المللي immigration مهاجرت به کشور بيگانه، ورود به کشور ديگر، توطن rural urban migration مهاجرت از روستا به شهر diadromous مهاجرت کننده از اب شيرين بدريا.، ترارونده، تراکوچ refusenik کسي که درخواست مهاجرت او رد شده است transmigrant (کسي) که در ضمن مهاجرت ازکشورخودبکشور، ديگراز کشورسومي گذر ميکند passanger شاهين وحشي جوان را هنگام مهاجرت گرفتن forty niner شرکت کننده در مهاجرت سال 9481 بکاليفرنيا، درجستجوي طلا. migration کوچ، مهاجرت، نقل مکان exodus خروج، مهاجرت، دسته مهاجر transmigration تناسخ، مهاجرت flight of capital فرار سرمايه، مهاجرت سرمايه migrate کوچيدن، کوچ کردن، مهاجرت کردن migrational کوچيدن، کوچ کردن، مهاجرت کردن transmigrate در تن ديگري درامدن يا مجسم شدن، تناسخ کردن، کوچ کردن visitational (visitation) سرکشي، عيادت، ديدار