موقت معنی انگلیسی impermanent interim provisional temporary tentative transitional واژههای انگلیسی با این معنی adhoc موقت، تنها به اين منظور، متخصص provisional موقت، موقتي، سر دستي pro tempore موقت، موقتا temporary duty شغل موقت، ماموريت موقت modulus vivendi قار موقت short time duty کار موقت temporary gauge اشل موقت temporary road راه موقت brattice سنگر موقت، ديواره يا لوله اي از چوب يا مشمع که براي، هوارساني احداث ميشود layover ايست موقت، توقف کوتاه ميان راه، چرخش روي يک پا و چرخاندن بدن (اسکيت) term insurance بيمه موقت، بيمه در مورد مخاطره براي مدت معيني. stopgap چاره موقت، وسيله موقت، دريچه انسداد. temporary wife زوجه موقت، منقطعه drop tank تانک موقت dropcloth پوشش موقت temporary hardness سختي موقت x-site انبار موقت، سکوي روباز موقت براي انبار کردن مهمات provisional scrip تصديق موقت، تصديق موقت سهام temporary storage حافظه موقت، انباره موقتي temporal life زندگي موقت interim financing پرداخت موقت، پرداخت اقساط به طور کوتاه مدت، پرداخت بينابين suspension of arms آتش بس موقت، اعلام آتش بس موقت يا تعليق موقت حالت جنگي bridging-leon اعتبار موقت، وام کوتاه مدت، وام موقت temporary marriage ازدواج موقت، متعه، نکاح منقطع