موقع
معنی انگلیسی
during time
واژههای انگلیسی با این معنی
- occasion موقع، مورد، وهله
- noontime موقع ظهر، نيمروز.
- positioning موقع يابي، تثبيت موقعيت.
- seed-time موقع تخمکاري
- mealtime موقع صرف غذا.
- pro hac vice براي اين موقع
- seedtime موقع تخم کاري
- post entry ثبت پس از موقع
- till his return تا موقع برگشتن او
- early resupply تجديد آماد به موقع، تجديد آماد در حين عمليات
- put in force به موقع اجرا گذاشتن
- d. situation موقع يا موقعيت باريک
- prematurity نابهنگامي زودتراز موقع بودن
- astraddle باپاي گشاده (چون موقع سواري)
- astride باپاي گشاده (چون موقع سواري)
- prematureness نابهنگامي زودتر از موقع بودن
- high time اصل موقع وکمي هم گذشته ازموقع، هنگام خوشي وعيش ونوش
- pull a punch در موقع ضربه دست را کشيدن (بوکس)
- dimout خاموشي چراغها در موقع حمله هوايي.
- neutral corner گوشه هاي رينگ بوکس در موقع استراحت
- mediastinal emphsema آسيب رسيدن به قلب و ريه در موقع خروج، هوا از ريه (غواصي)
- blue key نقطه کمکي آبي براي تنظيم عکس در موقع، ظاهر کردن فيلم
- abrazitic مادهاي كه در موقع ذوب نمي جوشد
- icebox rivet ميخ پرچ هاي آلومينيوم که تا موقع مصرف، بايد در دماي زير صفر نگه داشته شوند