میزان کردن معنی انگلیسی attune correct direct key regulate set tune واژههای انگلیسی با این معنی regulate ميزان کردن، درست کردن، منظم کردن hand advance ميزان کردن دستي ignition timing ميزان کردن جرقه interrupter timing ميزان کردن جرقه magneto timing ميزان کردن مگنت spark timing ميزان کردن جرقه automatic spark advance ميزان کردن خودکار semi automatic advance ميزان کردن نيم خودکار modulate تعديل کردن، ميزان کردن، بمايه در آوردن modulative تعديل کردن، ميزان کردن، بمايه در آوردن modulatory تعديل کردن، ميزان کردن، بمايه در آوردن adjust درست کردن، ميزان کردن، باندازه خود واداشتن adjustor درست کردن، ميزان کردن، باندازه خود واداشتن collimate موازي قراردادن، ميزان کردن، تعديل کردن kopfring حلقه فلزي است که به دماغه بمب براي کم، کردن ميزان نفوذ آن در آب يا خاک وصل، مي شود damper خفه کن، کرکن، نم کن bottoming reamer وسيله اي براي ميزان و بزرگ ردن سوراخ به، اندازه دلخواه بدون کج کردن لبه ها