modulative معنی فارسی تعديل کردن ، ميزان کردن ، بمايه در آوردن ، زير و بم کردن ، برابر کردن واژههای دیگر با معنی «تعديل کردن» modulate تعديل کردن، ميزان کردن، بمايه در آوردن modulatory تعديل کردن، ميزان کردن، بمايه در آوردن modifies تغيير دادن، اصلاح دادن، تعديل کردن modify تغيير دادن، اصلاح دادن، تعديل کردن collimate موازي قراردادن، ميزان کردن، تعديل کردن regulate ميزان کردن، درست کردن، منظم کردن adjust درست کردن، ميزان کردن، باندازه خود واداشتن adjustor درست کردن، ميزان کردن، باندازه خود واداشتن equate برابرکردن، برابرگرفتن، مساوي پنداشتن realign رديف کردن، به صف کردن، آراستن