نصب کردن معنی انگلیسی mount set واژههای انگلیسی با این معنی instal کار گذاشتن، نصب کردن، منصوب نمودن. setover روي چيزي قرار دادن، نصب کردن. lay گذاردن، گذاشتن، نصب کردن uprear بلند شدن، بالا بردن، نصب کردن. install کار گذاشتن، سوار کردن، جا دادن erect راست کردن، بلندکردن، افراشتن nominate نامزد کردن، معرفي کردن، تعيين کردن anchor block بلوکهايي که جهت مهار کردن لوله هنگام، نصب کار گذاشته ميشوند