هنرپیشه معنی انگلیسی actor artist artiste performer player star واژههای انگلیسی با این معنی scene stealer هنرپيشه خودنما. prima ballerina هنرپيشه اول بالت. mimer هنرپيشه مقلد وکميک. typecast ارجاع کردن نقشهاي مشابه به هنرپيشه ي، بخصوص leading man هنرپيشه مرد اول نمايش يا فيلم سينمايي. expressionism هنرپيشه اي که درکارش رعايت حالت راميکند، حالت دوست expressionist هنرپيشه اي که درکارش رعايت حالت راميکند، حالت دوست expressionistic هنرپيشه اي که درکارش رعايت حالت راميکند، حالت دوست expressionistically هنرپيشه اي که درکارش رعايت حالت راميکند، حالت دوست diseur مقلد، هنرپيشه busker آواز خوان دوره گرد، هنرپيشه ي دوره گرد stand in عوض، جانشين هنرپيشه شدن، قرب ومنزلت. tiring house (درتئاتر)، محل تعويض لباس هنرپيشه . tiring room (درتئاتر)، محل تعويض لباس هنرپيشه . vaudevillian وابسته به نمايشهاي چندگانه، هنرپيشه ي نمايشهاي چندگانه hambone استخوان ران خوک، استخوان ژامبون، هنرپيشه ي بد starlet ستاره کوچک، ستاره کوره .، هنرپيشه ي خوش آتيه artistic هنرمندانه، باهنر، مانند هنرپيشه و هنرمند. carny ريشخندکردن، دلنوازي کردن.، کارمند يا هنرپيشه ي نمايشهاي سيار و pinup تصوير دختر زيبا، ويژه نصب به ديوار.، آدم خوشگل