واداشتن معنی انگلیسی drive egg have impel make move prompt provoke push set stake suborn واژههای انگلیسی با این معنی laying of setts سنگفرش کردن، واداشتن سنگها، واداشت فرش سنگ helotize بنده کردن، بغلامي واداشتن candle شمع، پيش روشنايي واداشتن (تخم مرغ) put through به نتيجه رساندن، ارتباط پيدا کردن، واداشتن. adjust درست کردن، ميزان کردن، باندازه خود واداشتن adjustor درست کردن، ميزان کردن، باندازه خود واداشتن ballast پاره سنگ، شن، شن ريزي کردن upend راست نشاندن، بر روي پايه نشاندن، افکندن. burp اروغ، اروغ زدن.، آروغ زدن douche ابريزه، ابريزش، دوش دادن stint محدود کردن، خسيسانه دادن، با مضايقه دادن appointe تعيين کردن، گماشتن، مقرر داشتن appoint معين، مقرر، گماشته