واقع
معنی انگلیسی
fact situated
واژههای انگلیسی با این معنی
- situated or situate واقع، واقع شده، قرارداده
- trumped up خلاف واقع، نادرست، بيمورد
- culminate واقع دراوج، واقع درنصف النهار، باوج رسيدن
- osculant واقع شونده، در ميان چند چيز، متوسط
- culminant واقع دراوج، واقع درنصف النهار
- flight from reality واقع گريزي
- situated واقع شده در، واقع در، جايگزين.
- located inside تو واقع شده، در درون قرار گرفته
- situate (حق.) واقع در، واقع شده، درمحلي گذاردن
- sinister واقع در طرف چپ، نحس، منحوس
- procephalic واقع در جلو سر، مربوط به جلو سر.
- acceptableness مقبول واقع شدن، مستجاب شدن
- left hand واقع در سمت چپ
- precordial واقع در پيش دل
- sublunar واقع در زير ماه، زميني، اين جهاني
- endocardial واقع دردرون قلب، وابسته به پرده دروني دل
- mid most واقع در عين وسط، بسيار صميمي، وسط.
- dextral واقع درطرف راست
- dichasial واقع در دو طرف.
- intramontane واقع در کوهستان
- left-hand واقع در سمت چپي
- pre ocular واقع در جلو چشم
- prehepatic واقع در جلو جگر
- submontane واقع در کوهپايه