وصل کردن معنی انگلیسی throw attach bonds connect hitch join yoke واژههای انگلیسی با این معنی fletch وصل کردن پر به تير fishplate قطعات ريل را با وصله وصل کردن، پشت بند، لبه گير dip the eye وصل کردن چشمي طنابها بهم (دريايي) plug in (برق) دوشاخه را بسيم برق وصل کردن.، به برق وصل کردن، به پريز زدن. turtle knot گره وصل کردن طعمه ماهيگيري به راهنما snap swivel حلقه گردان با گيره فلزي براي وصل کردن، طعمه ماهيگيري به آن tenorrhaphy به هم دوختن يا وصل کردن زردپي پاره شده، تنود بندي، وتر دوزي conjoin پيوستن، وصل کردن، قرين شدن connect پيوستن، وصل کردن، متصل شدن join اتصال، وصل کردن kopfring حلقه فلزي است که به دماغه بمب براي کم، کردن ميزان نفوذ آن در آب يا خاک وصل، مي شود yoke يوغ، جوغ، غل power up روشن کردن يک کامپيوتر يا دستگاه جانبي، اقداماتي که به هنگام روشن شدن برق توسط، يک پردازنده کامپيوتر به اجرا در مي آيد