چسباندن معنی انگلیسی affix attach attachment fasten glue jam plaster post stick واژههای انگلیسی با این معنی agglutinate چسباندن، ترکيب کردن، تبديل به چسب کردن glutinate چسباندن، بهم پيوستن، جمع کردن close-fitting چسباندن، قالب تن conglutinate بهم چسباندن، بهم جوش دادن، چوش خوردن cut and paste بريدن و چسباندن post fix در پايان واژه چسباندن hoarding تخته براي چسباندن آگهي، ديوار تخته اي يا موقتي، قانون منعاحتکار lenticulate مرجومچه روي فيلم چسباندن agglutination عمل چسباندن يا بهم پيوستن، بهم پيوستگي، هم چسبي chipboard تخته اي که از بهم چسباندن تراشه ي چوب، درست شده باشد، تخته ي فشاري scarfing چسباندن دو قطعه به يکديگر به وسيله چسب liaison رابطه نامشروع در ميان مرد و زن، بستگي چسباندن sticky charge خرج چسبنده، خرج انفجاري قابل چسباندن در محل انفجار adhibit بکاربردن، دادن (دوا)، چسباندن wafer کلوچه نازک که با بستني ميخورند، نان بستني، چسباندن sellotape نوارچسب فرانما، نوار چسب پلاستيکي، چسباندن affixation چسبش، الصاق، چسباندن attach بستن، پيوستن، ضميمه کردن cement سمنت، گل ساروجي، پيوستن affix پيوستن، ضميمه کردن، اضافه نمودن glue سريشم، چسب، سريش gluiness سريشم، چسب، سريش mortar هاون دارو سازي، ساروج، ملاط screen پرده، ديوار، ستر