کار کردن معنی انگلیسی function labor operate run wear work ply واژههای انگلیسی با این معنی swink کار کردن، زحمت کشيدن، مشقت knock off ختم کردن کار، دست از کار کشيدن، از کار انداختن running free خلاص کار کردن stopping the work متوقف کردن کار، تعطيل کردن کار piddle کار بيهوده کردن، بيهوده وقت گذراندن، جيش کردن short time rating کار کردن با وقفه suspend from service معلق کردن از کار intract در ميان هم کار کردن، عمل متقابل کردن hydromatic کار کردن با فشار روغن، هيدروماتيک، دستگاهي که با فشار روغن کار مي کند remote job entry وارد کردن کار از راه دور، ورود برنامه از راه دور ship handling مهارت در کار کردن با ناو، مانور دادن ناو overlabour در سر (چيزي) زياد کار کردن، با رنج فراوان انجام دادن practice makes perfect کار نيکو کردن از پر کردن است، کارکن تا استاد شوي habilitate اسباب کار (چيزيرا) اماده کردن، جامه پوشاندن microphonics انعکاس صداي کار کردن ماشين الات در، ميکروفن. cryptocustodian مسئول نگهداري يا کار کردن يا انهدام، وسايل رمز maranatha هنگام نيايش يا لعن کردن به کار ميرود tropicalization آماده کردن براي کار در منطقه استوايي carnassial دندانهايي که براي خرد کردن گوشت به کار، ميرود، اولين دندانهايآسياي پايين وآخرين last دوام داشتن، کار کردن، پائيدن fiddle ويولون ياکمانچه، کار بيهوده کردن، زرزرکردن warm up گرم کردن، شروع کردن به کار، راه انداختن piffle سخن بيهوده (گفتن)، کار بيهوده (کردن) bar work نورد کردن ميله، کار کردن روي ميله