کار گذاشتن معنی انگلیسی set واژههای انگلیسی با این معنی emplace کار گذاشتن، جا گذاشتن، موضع گرفتن install کار گذاشتن، سوار کردن، جا دادن instal کار گذاشتن، نصب کردن، منصوب نمودن. reinstall دوباره برقرار کردن يا گماشتن، دوباره کار گذاشتن inlay نشاندن، در چيزي کار گذاشتن، با زراراستن inlaid نشاندن، در چيزي کار گذاشتن، اراستن Africanize داراي کارکنان افريقايي کردن، پرسنل افريقايي بر سر کار گذاشتن، افريقايي کردن bionic وابسته به زيست سازه شناسي، بيونيک، وابسته به کار گذاشتن اعضاي ساختگي در بدن fuck گاييدن، سپوختن.، سر به سر گذاشتن apostrophize گريز زدن، صنعت گريز به کار بردن، خطاب کردن به شکل گريز leather چرم، بند چرمي، قيش applies بکار بردن، کار بستن، اجرا کردن