کوچ معنی انگلیسی immigration migration passage transplant trek واژههای انگلیسی با این معنی migration کوچ، مهاجرت، نقل مکان decampment کوچ، رحلت flit کوچ کردن، رفتن، نقل مکان کردن colonies کوچ نشين، مستعمره، متصرفات colony کوچ نشين، مستعمره، متصرفات migrant کوچ کننده، مهاجر، سيار Kutch ايالت کوچ، مرداب کوچ migrate کوچيدن، کوچ کردن، مهاجرت کردن migrational کوچيدن، کوچ کردن، مهاجرت کردن vamoose بسرعت عازم شدن، کوچ کردن، عزيمت کردن. Boer سفيد پوستي که نياکانش در قرن هفدهم از هلند، کوچ کردند، بوئر emigrant مهاجر، کوچ کننده crude migration rate نرخ خام مهاجرت، نرخ خام کوچ trek سفر، کوچ مسافرت باگاري، بازحمت حرکت کردن Knickerbocker اهل نيويورک، زاده هلندي هايي که به new york کوچ کردند، نيويورکي transmigrate در تن ديگري درامدن يا مجسم شدن، تناسخ کردن، کوچ کردن marched قدم رفتن، نظامي وار راه رفتن، کوچ کردن marches قدم رفتن، نظامي وار راه رفتن، کوچ کردن marching قدم رفتن، نظامي وار راه رفتن، کوچ کردن itinerate گردش کردن، سير کردن، کوچ کردن migrator کوچنده، مهاجر، کوچ کننده travel سفر کردن، مسافرت کردن، رهسپار شدن Diaspora پراکندگي، يهوديان سرگردان، يهوديانپراکنده immigrant نهاجر، تازه امده، تازه وارد