aminister معنی فارسی اداره کردن ، رتق و فتق کردن تقسيم کردن ، تهيه کردن ، بکار بردن واژههای دیگر با معنی «اداره کردن» administer اداره کردن، دادن، تقسيم کردن administrate اداره کردن، دادن، تقسيم کردن manage اداره کردن، گرداندن، ترتيب دادن stage manage اداره کردن، کارگرداني کردن. mismanage بد اداره کردن، بد گرداندن، بد درست کردن maladminister بد اداره کردن parochiality اداره کردن اموريک بخش يابلوک natarize دفتر اسناد رسمي را اداره کردن، محضر داري کردن، گواهي رسمي کردن. regie اداره کردن ماليات مستقيم توسطخود دولت، عملکرد اماني wield گرداندن، اداره کردن، خوب بکار بردن