bankrupt of معنی فارسی فاقد عاري از واژههای دیگر با معنی «فاقد» wanting فاقد، بدون، ناقص visionless فاقد ديد، فاقد حس بينش و مال انديشي، عاري از تطور و الهام. scentless فاقد بو. acholic فاقد صفرا، داراي نقص صفرا inertialess فاقد لختي، فاقد اينرسي indistinctive فاقد تشخيص، بي فرق، غير اختصاصي acolous فاقد اعضاء، بي دست و پا. dis qualified فاقد شرايط، فاقد قابليت paratactic فاقد روابط intestable فاقد صلاحيت، وصيت کردن، ناشايسته براي گواه بودن يا گواهي دادن