basification معنی فارسی بازي شدن واژههای دیگر با معنی «بازي شدن» base pairing جفت شدن بازي enter-the-game وارد بازي شدن strike out از بازي خارج شدن، وارد عمل شدن، باطل کردن. put across فهماندن، باحقه بازي موفق شدن، دوز وکلک چيدن. bureaucratize تبديل به نظام ديوان سالاري کردن، پر از قرطاس بازي شدن يا کردن، ديواني کردن sol. = solution، محلول، -1 فرآورده مايعي از يک يا چند ماده شيميائي roughhouse بازي يا کتککاري و غيره ي پرقيل و قال، خشونت کردن، با خشونت رفتار کردن personate دراوردن، سهم کسيرا بازي کردن، نمايش دادن bruise کوفته کردن، له کردن، کوبيدن snowball گلوله برف، گلوله برف بازي، باگلوله برف زدن