دیکشنری فارسی

bearing

UKbɛəriŋ US'berıŋ

معنی فارسی

طاقت بردباري تحمل رفتار حرکت نسبت نشان وضع ياتاقان موقعيت جهت سلوک

معنی کامل و مثال‌ها

/ber´iŋ/n., adj.

طرز رفتار، سلوک، روش، قیافه و طرز برخورد، سیما، مشرب

because of her bearing, I guessed that she must be an important person

به خاطر طرز رفتارش حدس زدم که باید آدم مهمی باشد.

a man of distinguished bearing

یک مرد باوقار

زایش، باروری، قدرت تولید، زایا، زا

a fruit-bearing tree

درخت بارور

gold-bearing minerals

سنگ‌های معدنی طلادار

تحمل، طاقت، بردباری، پایداری، طرز قرارگیری

beyond all bearing

غیرقابل تحمل

مکان، طرز قرارگیری (از نظر قطب نما یا موقعیت شخص)، سوی، جهت، (کشتی و هواپیما و غیره - جمع) موقعیت (که با در نظر گرفتن فاصله‌ی آن از چندین مکان مشخص تعیین می‌شود)، موضع، نهش

the pilot reported the aircraft's bearings

خلبان موقعیت هواپیما را گزارش داد.

to get (or find) one's bearings

مکان خود را دقیقا تعیین کردن

the mountain climbers lost their bearings

کوهنوردان گم شدند (جهت یابی خود را از دست دادند).

after a week in the new job, Parichehr gradually got her bearings

پریچهر یک هفته پس از شروع کردن به کار جدید کم کم به وضعیت آشنا شد.

ربط، تاثیر

his testimony has no bearing on this issue

گواهی او رابطه‌ای با این قضیه ندارد.

that event had no bearing on my decision

آن رویداد تاثیری بر تصمیم من نداشت.

(معماری) بخشی از تیرسقف که روی پایه قرار می‌گیرد (و لذا بار سقف را تحمل می‌کند)، تکیه گاه، اتکا، بالشتک، بردگاه

a bearing wall

دیوار حامل (دیوار پایه)

(مکانیک) بلبرینگ، چرخ اندر چرخ، سرسره ریل، یاتاقان، هرجایی که چیز دیگری درآن بچرخد یا بلغزد، غلطکچه

(توپخانه) گرا، بردزاویه، زاویه‌ی حامل

* take a bearing

موضوع یا موقعیت (شخص یا چیزی را) بررسی کردن

تعریف انگلیسی

adjective
  1. relevant relation or interconnection “those issues have no bearing on our situation”
  2. the direction or path along which something moves or along which it lies
  3. dignified manner or conduct
  4. characteristic way of bearing one's body “stood with good posture”
  5. heraldry consisting of a design or image depicted on a shield
  6. a rotating support placed between moving parts to allow them to move easily

مترادف‌ها

noun
1. Deportment, demeanor, behavior, conduct, carriage, mien, air, port.
2. Relation, dependency, connection.
3. Endurance, suffering, enduring, patience, long suffering.
4. Direction, course, aim, aspect, point of compass.
5. Import, effect, force, meaning, scope, compass.
6. Producing, bringing forth, yielding fruit or increase.
7. Socket, bed, receptacle.

واژه‌های دیگر با معنی «طاقت»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن