beste USbest معنی فارسی کمک کردن واژههای دیگر با معنی «کمک کردن» redound کمک کردن، منجر شدن، منتج شدن subserve کمک کردن به، سودمندبودن براي، بدرد (چيزي) خوردن apperceive درک کردن به کمک تجربيات گذشته، دريافت airbrasive روش پاک کردن دندانها به کمک باد whipper-in کمک شکارچي براي جمع کردن تازيها foot bow کشيدن و رها کردن تير به کمک دست و پا bestead ياري کردن، کمک کردن، بدردخوردن leadingquestion پرسش راهنما، پرسشي که کمک به پيدا کردن پاسخ ميدهد invisible hand دست نامرئي، منشاء اين اصطلاح کتاب "ثروت ملل " آدام، اسميت است . بر اساس اين کتاب forwards بازي کن جلو، فرستادن، حمل کردن