bliss
معنی فارسی
خوشي سعادت برکت خوشي جاوداني مايه خوشي ياسعادت
معنی کامل و مثالها
/blis/n., vi., vt.
● آمیزهی خوشحالی و لذت، شادکامی، خوشدلی، شادمانی، خوشی
being with Sherry is heavenly bliss
بودن با شری موهبت آسمانی است.
the blissful days we spent together
ایام خوشی که با هم بودیم
the holidays we spent together were true bliss
تعطیلاتی را که با هم گذراندیم خوشی محض بود.
● شعف، روانشادی، سعادت جاودانی، خلسه، ربودگی مذهبی و روحانی
● (امریکا - خودمانی ـ معمولا با out) نشئه شدن (در اثر مواد مخدر یا ربودگی روحانی)
* living in wedded (or married) bliss
در ازدواج سعادتمند بودن، زندگی زناشویی موفق و کامبخشی داشتن
* blissful ignorance
ناآگاهی از چیزهای ناخوشایند، جهل توام با شادکامی
مترادفها
noun
Happiness, felicity, blessedness, blissfulness, beatitude, beatification, joy, transport, rapture, ecstasy, heavenly joy, heaven.