circumgyrate معنی فارسی چرخ خوردن گرديدن دورزدن واژههای دیگر با معنی «چرخ خوردن» strophe چرخ خوردن يونانيان باستان هنگام رقصيدن با، سرودهاي دسته جمعي، تهليل strophic چرخ خوردن يونانيان باستان هنگام رقصيدن با، سرودهاي دسته جمعي، تهليل swim سناکردن، شناورشدن (يابودن)، چرخ خوردن pirouette چرخ روي پاشنه، چرخ زني، گردپيچي whirl چرخاندن، چرخ دادن، پر دادن ring حلقه، محفل، گروه slue چرخاندن، گرداندن، پيچ دادن sluesslew چرخاندن، گرداندن، پيچ دادن shimmey (چرخ وسيله نقليه) تاب داشتن، لرزش داشتن، تکان تکان خوردن (اتومبيل). swing تاب خوردن، جنبيدن، چرخيدن