clue
معنی فارسی
سر رشته اثر نشان سراغ
معنی کامل و مثالها
/klōō/n., vt.
● (در حل مسئله یا راز) کلید، مفتاح، سر نخ، سررشته، برگه، قرینه
if you give me a clue, I will solve the riddle
اگر سرنخی به من بدهی معما را حل خواهم کرد.
● (از روی قراین) نشان دادن
● (امریکا - عامیانه - اغلب با on یا in) اطلاعات لازم را در اختیار گذاشتن، آگاهانیدن
clue me on how it works
در مورد طرز کار آن مرا راهنمایی کن.
● (عامیانه) مدرک، اثر، راه حل
the clue to our water problem is conservation
کلید حل مسئلهی آب ما، صرفهجویی است.
the police searched the killer's house but found no clues
پلیس خانهی قاتل را جستجو کرد ولی مدرکی به دست نیاورد.
I have no clues as to the cause
در مورد علت آن اصلا روحم خبردار نیست.
تعریف انگلیسی
- a slight indication
- evidence that helps to solve a problem “Verb Frames:” “Something ----s” “Somebody ----s something” “Something ----s something”
مترادفها
noun
1. Ball of thread.
2. Thread, string, twine, tie, fastening.
3. Guiding thread, guide, guidance, direction, hint, indication, key, clavis, clew.