coil down معنی فارسی حلقه کردن پيچيدن واژههای دیگر با معنی «حلقه کردن» multireel sorting مرتب کردن چند حلقه اي unreeve طناب را از حلقه يا ديرک باز کردن hasty sling حلقه کردن بند تفنگ به صورت تعجيلي snap swivel حلقه گردان با گيره فلزي براي وصل کردن، طعمه ماهيگيري به آن wreathe بشکل حلقه دراوردن، حلقه کردن، درست کردن interwreathe بهم پيچيدن، حلقه کردن inwreathe با تاج گل اراستن، با حلقه گل احاطه کردن fadeaway ناپديدي، غيبت، زوال. begirt قسمت دوم و سوم gird، استهزاي طعنه اميز، احاطه کردن ring حلقه، محفل، گروه