combinated معنی فارسی بهم اميختن يکي شدن بهم پيوستن عروسي کردن ازدواج کردن زن گرفتن شوهر کردن واژههای دیگر با معنی «بهم اميختن» intermix بهم اميختن، درهم اميختن، باهم مخلوط کردن (يا شدن) coalesce بهم اميختن، يکي شدن، بهم پيوستن combinate بهم اميختن، يکي شدن، بهم پيوستن commingle بهم اميختن interlace بهم (پيچيدن) در هم اميختن، مشبک هدفثقمشزثيکردن، ازروي هم گذشتن shuffle بر زدن، بهم اميختن، اين سووان سو و حرکت دادن interfuse درهم ريختن، بهم اميختن intermingle اميختن، بهم اميختن interosculate بهم خوردن، بهم پيوستن، بهم اميختن commixing اميختن، مخلوط کردن، اميزش کردن