contradicter معنی فارسی نقض کردن تناقض داشتن با مخالف بودن با ردکردن انکارکردن واژههای دیگر با معنی «نقض کردن» contradict نقض کردن، تناقض داشتن با، مخالف بودن با quash نقض کردن، باطل کردن، الغاکردن break the law نقض قانون کردن forsworn پيمان شکن، نقض عهد کردن، سوگند دروغ خور (ده) disaffirm انکارکردن، ردکردن، نقض کردن abjure پ?مان شکن?، سوگند شكستن، نقض عهد كردن abjeure با سوگند ترك كردن، صرف نظر كردن از، نقض عهد كردن violate تجاوز کردن از، تخلف کردن از، شکستن violative تجاوز کردن از، تخلف کردن از، شکستن gainsaid انکارکردن، ردکردن، منکرشدن