cortexes معنی فارسی پوست قشر پوست کليه پوست مخ واژههای دیگر با معنی «پوست» Cod پوست، کيسه، تخمدان skin پوست، جلد، چرم hull پوست، قشر، پوست ميوه يا بقولات shell پوست، قشر، صدف crust پوست، قشر، پوست نان peeling پوست، قشر، پارچه لباسي نازک husk پوست، سبوس، غلاف ذرت cortex پوست، قشر، پوست کليه cortically پوست، قشر، پوست کليه cortices پوست، قشر، پوست کليه