cursoriness UKkəːsərainəs معنی فارسی شتاب کارسردستي واژههای دیگر با معنی «شتاب» haste شتاب، عجله، تندي hastiness شتاب، عجله، شتاب زدگي hurries شتاب، عجله، دست پاچگي hurry شتاب، عجله، دست پاچگي hurriedly با شتاب، از روي شتاب، با عجله unhurried بي شتاب، بي عجله . hie thee شتاب کن، زودباش acceleration principle اصل شتاب، براساس اين اصل سرمايه گذاري، متناسب است با تغييرات توليد که با رابطه hastier شتاب زده، دست پاچه، شتاب اميز hastiest شتاب زده، دست پاچه، شتاب اميز