decomposer معنی فارسی ازهم پاشيدن تجزيه کردن حل کردن واژههای دیگر با معنی «ازهم پاشيدن» decompose ازهم پاشيدن، تجزيه کردن، حل کردن dispel ازهم پاشيدن، متفرق کردن، دورکردن dissipate پراکنده کردن، ازهم پاشيدن، دورکردن burst ترکيدن، پکيدن، ازهم پاشيدن disband برهم زدن، منحل کردن، ازهم پاشيدن dissociate جداکردن، سواکردن، تجزيه کردن blaster تندباد، وزش، سوز blasting تندباد، وزش، سوز blowout تندباد، وزش، سوز blowup تندباد، وزش، سوز