دیکشنری فارسی

deem

UKdiːm USdi:m

معنی فارسی

دانستن پنداشتن فرض کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/dēm/vt., vi.

پنداشتن، روا داشتن، شماردن

I deem it necessary to tell you that ...

لازم می‌دانم به شما بگویم که ....

it was not deemed advisable to invite him also

صلاح دانسته نشد که از او هم دعوت به عمل آید.

مترادف‌ها

I. verb active
Think, regard, consider, hold, believe, suppose, imagine, judge, count, account, look upon.
II. verb neuter
Think, believe, suppose, opine, fancy, be of opinion.

واژه‌های دیگر با معنی «دانستن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن