definer معنی فارسی تعريف کردن روشن کردن تصريح کردن تشخيص دادن واژههای دیگر با معنی «تعريف کردن» definably تعريف کردن، روشن کردن، تصريح کردن define تعريف کردن، روشن کردن، تصريح کردن redefine دوباره تعريف کردن. circumscription تعريف محيط کردن شکلي برشکل ديگر، تحديد، تعريف qualifies توصيف کردن، تعريف کردن، داراي شريط لازم کردن qualify توصيف کردن، تعريف کردن، داراي شريط لازم کردن describe شرح دادن، توصيف کردن، تعريف کردن commend ستودن، ستايش کردن، تعريف کردن commendableness ستودن، ستايش کردن، تعريف کردن unreel واچرخاندن، از قرقره باز کردن، باز گفتن