degenerate
معنی فارسی
فاسد شدن ، پست تر شدن ،
رو به پستي يا انحطاط گذاردن
معنی کامل و مثالها
/dē jen´ǝr it, di-, -ǝr āt´/adj., n., vi.
● (از حالت پیشین بدتر شدن) تنزل کردن، منحط شدن، روبه تباهی نهادن، تبهگن شدن
their discussion degenerated into a free-for-all
بحث آنها به کتککاری کشید.
her health is degenerating
سلامتی او رو به وخامت است.
● انحطاط، تبهگنی، تنزل، فرودروی
a degenerate society
جامعهی روبه انحطاط
degenerate art
هنر منحط
● (اخلاقی) روبه فساد، گمراه، ناباب، دژخو
● آدم فاسد
this degenerate seduced my sister!
این نابکار خواهر مرا از راه بدر کرد!
● (زیستشناسی) انحطاط یافتن، دژسان شدن
tissues that degenerate quickly
بافتهایی که به سرعت فاسد میشوند
مترادفها
I. verb neuter
Deteriorate, decline, decay, become worse, grow worse, fall off, run down, become enfeebled or impaired or perverted.
II. adjective
Inferior, mean, base, corrupt, fallen, degenerated, decayed, in decadence.