دیکشنری فارسی

ding

USdıŋ

معنی فارسی

صداکردن دنگ دنگ کردن باصداي بلندياباصرارگفتن

معنی کامل و مثال‌ها

/diŋ/vi., vt., n.

● (صدای ناقوس) دینگ

● دینگ کردن، دنگ‌دنگ صدا کردن، به صدا درآوردن (زنگ)

the church bells were dinging and the birds were singing

ناقوس‌های کلیسا به صدا درآمده بودند و پرندگان نغمه سرایی می‌کردند.

● (مصرانه و به طور خسته کننده) تکرار کردن، در گوش کسی خواندن

night and day, she dinged it into my ears that I should get married

شب و روز در گوشم می‌خواند که باید زن بگیرم.

● (خودمانی) زدن

she gave me a ding across the ear!

او دنگی زد تو گوشم‌!

● (خودمانی) مخفف: ding-a-ling

● ضربه، سیلی

تعریف انگلیسی

verb
  1. a ringing sound
  2. an impression in a surface (as made by a blow)
  3. go `ding dong', like a bell “Something ----s”

واژه‌های دیگر با معنی «صداکردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن