ding
USdıŋ
معنی فارسی
صداکردن دنگ دنگ کردن باصداي بلندياباصرارگفتن
معنی کامل و مثالها
/diŋ/vi., vt., n.
● (صدای ناقوس) دینگ
● دینگ کردن، دنگدنگ صدا کردن، به صدا درآوردن (زنگ)
the church bells were dinging and the birds were singing
ناقوسهای کلیسا به صدا درآمده بودند و پرندگان نغمه سرایی میکردند.
● (مصرانه و به طور خسته کننده) تکرار کردن، در گوش کسی خواندن
night and day, she dinged it into my ears that I should get married
شب و روز در گوشم میخواند که باید زن بگیرم.
● (خودمانی) زدن
she gave me a ding across the ear!
او دنگی زد تو گوشم!
● (خودمانی) مخفف: ding-a-ling
● ضربه، سیلی
تعریف انگلیسی
verb
- a ringing sound
- an impression in a surface (as made by a blow)
- go `ding dong', like a bell “Something ----s”