sordine معنی فارسی صداکردن واژههای دیگر با معنی «صداکردن» ding صداکردن، دنگ دنگ کردن، باصداي بلندياباصرارگفتن blare صداکردن، جارزدن، بافريادگفتن miscall با نام غلط صداکردن، نام نادرست، گذاردن بر snap شکستن، صداکردن، باصدابسته شدن snappily شکستن، صداکردن، باصدابسته شدن snappiness شکستن، صداکردن، باصدابسته شدن fulminate رعدوبرق زدن، صداکردن، غريدن fulminator رعدوبرق زدن، صداکردن، غريدن clank چکاچاک کردن، صداکردن، بچکاچاک ياصدادراوردن chidden گله کردن از، صداکردن، سرزنش کردن